جلال الدين الرومي

15

مثنوى معنوى ( فارسى )

راه جان مر جسم را ويران كند * بعد از آن ويرانى آبادان كند [ چند تمثيل در تبيين بيت پيشين ] كرد ويران خانه بهر گنج زر * وز همان گنجش كند معمورتر آب را ببريد و جو را پاك كرد * بعد از آن در جو روان كرد آب خورد پوست را بشكافت و پيكان را كشيد * پوست تازه بعد از آتش بردميد قلعه ويران كرد و از كافر ستد * بعد از آن بر ساختش صد برج و سد [ ما به اسرار كار حق واقف نيستيم ] كار بىچون را كه كيفيت نهد * اين كه گفتم هم ضرورت مىدهد [ كارهاى خداوند حيرت‌انگيز است ] گه چنين بنمايد و گه ضد اين * جز كه حيرانى نباشد كار دين [ تفاوت حيرت عارفانه و حيرت جاهلانه ] نى چنان حيران كه پشتش سوى اوست * بل چنين حيران و غرق و مست دوست آن يكى را روى او شد سوى دوست * و آن يكى را روى او خود روى دوست روى هر يك مىنگر مىدار پاس * بو كه گردى تو ز خدمت رو شناس [ مبادا خيال كنى هر كس مدعى ايمان و عرفان شد اهل حقيقت است ] چون بسى ابليس آدم روى هست * پس به هر دستى نشايد داد دست [ تمثيلى جالب در بيان مدعيان هدايت ] ز انكه صياد آورد بانگ صفير * تا فريبد مرغ را آن مرغ گير بشنود آن مرغ بانگ جنس خويش * از هوا آيد بيابد دام و نيش [ شيادان با حفظ ظواهر ايمانى ، صياد ساده‌لوحان شوند ] حرف درويشان بدزدد مرد دون * تا بخواند بر سليمى ز ان فسون [ تفاوت اهل حقيقت و رياكاران دكان‌دار ] كار مردان روشنى و گرمى است * كار دونان حيله و بىشرمى است شير پشمين از براى كد كنند * بو مسيلم را لقب احمد كنند بو مسيلم را لقب كذاب ماند * مر محمد را اولو الالباب ماند آن شراب حق ختامش مشك ناب * باده را ختمش بود گند و عذاب داستان آن پادشاه جهود كه نصرانيان را مىكشت از بهر تعصب [ حكايت در وحدت انبيا و نقد جنگ‌هاى مذهبى ] بود شاهى در جهودان ظلم ساز * دشمن عيسى و نصرانى گداز عهد عيسى بود و نوبت آن او * جان موسى او و موسى جان او [ تمثيل در اينكه بينش‌هاى تباه ، انبيا را يگانه نمىتوانند ديد ] شاه احول كرد در راه خدا * آن دو دمساز خدايى را جدا گفت استاد احولى را كاندر آ * رو برون آر از وثاق آن شيشه را گفت احول ز ان دو شيشه من كدام * پيش تو آرم بكن شرح تمام گفت استاد آن دو شيشه نيست رو * احولى بگذار و افزون بين مشو گفت اى استا مرا طعنه مزن * گفت استا ز ان دو يك را در شكن